کج خلقی های روزگار
اندکی آنسوتر
دربحبوبه این روز مرگی ها
زنی که زیبایی تاراج رفته اش را در زلال آبی دلش به نظاره نشسته
با دستانی پینه بسته
که یک بار هم لمسشان نکرده
ودلی خمار از زخم روزگار
اشکهایش هم نوای جیرجیر خشک چرخ خیاطی می شود
انگار سودای دلش را می نوازد
.
.
.
نگاهش به چراغ راهنما
سبز زرد قرمز
کودکانه می رود ،همچو گریز آهو از چنگال شیر
آقا یه گل میخری؟؟
شیشه بالا می رود انگار رگ مردانگیشان رابالا می اورند
ابر گلویش هوای باریدن دارد
باران مروارید از این دو شهلای فریبا را کدامین دستها خواهد زدود؟
کدامین دستها شانه می کند پریشانی دل کوچکش را؟
کدامین دستها....... ؟؟
.
.
.
چشمان وحشی اش به سفره خالی هرشب
سیر بلند می شود
سیر از خوردن آرزوهایش
چه کسی مرهم بکارت زایل شده روحشان می شود؟؟
خدا جون وقتی داشتی خوشبختی تقسیم می کردی اینام صدا می زدی
گمشده کدوم راه بودن
ترشحات مغزی
نظرات شما عزیزان:

پاسخ:ممنون از دکتر شریعتیه فک کنم

بی منی با حضور من
می بینی تا کجا وفادار ماندم
تا دل نازک پروانه نشکند ؟
وهمه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
پاسخ: مرسی

پاسخ:مرسی

افرین مریم خانم
پاسخ:ممنون از لطفت سپنتا
اگر بشکنی قاتلی و اگر نشکنی زندانبان
خوش به حال آب !
پاسخ:خوش بحال آب مرسی